شیر می خواهد در دل شب!
کاش آرزوهای من هم آغوش گرمی داشت
میسپردم به لطافت نور
من دیگر دلتنگی را
جور دیگر می فهمم
خود را
پاییز را
اصلا پ را
جور دیگر می فهمم
من دلم می خواهد
که نخواهد چیز سخت را
زیبا را
رفتنی را
من دلم آرامش مرگ می خواهد
تا هر شب خیسی نبودنش را به دوش گونه هایم نکشم!
تا نسپارم افکار خاکستری ام را
هر صبح به باد..
صدای تو آمد!
من..
سفر می خواهم
از اینجا تا ابدیت تو..
تا آرامش حضور یگانه ات..
دلم سفر می خواهد
کاش که امشب بروم...
(برگی از اشعار من-شبانگاه سیزده آذر نود و دو)






