قطار می‌رود..

تو می‌روی..

تمام ایستگاه می‌رود..

و من چقدر ساده‌ام که سال‌های سال، در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده‌ام

و همچنان به نرده‌های ایستگاه رفته تکیه داده‌ام‌‌


...

 

من پر از حرف و تو خاموش، مرام من و توست

این غزلـخانه که اینجاسـت به نام من و توست

طبـق فتــوای دو ابـــروی گــره خــورده ی تــو

لـــذت بوســه و آغــوش ، حـرام من و تـوست

 

بوسه - آغوش - حرام

 

...


چه دنیای عجیبی است!

هر وقت حرف دلم را زدم..

                                 دلت را زدم..

!!


قهوه را

تلخ دوست دارم..

مزه زندگی می دهد.

دلچسب،...داغ...و راستی تلخ!!


...

 

هیچ جای این شهر

از یادت در امان نیستم

حتی به کوچۀ علی چپ که می روم!

 

...


یک وضعیت خراب دارم به خدا

در شش جهتم سراب دارم به خدا

انقدر ملامتی عمل کردم من

مشهور شده شراب دارم به خدا


...


باران که می بارد

دلم برایت تنگ تر می شود؛

من بغض می کنم

آسمان گریه می کند..



کاش که امشب بروم...


من، و دلتنگ، و این شیشه خیس.

یک نفر دلتنگ است..

یک نفر دیشب مرد..

باید امشب بروم.

من که از بازترین پنجره قلب خودم،حرف زدم.

حرفی از جنس دلم نشنیدم.

هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک دل صاف مجذوب نشد.

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم

و به سمتی بروم

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند..

کاش که امشب بروم..



فریدون مشیری

 

در گلستاني هنگام خزان ،
رهگذر بود يكي تازه جوان
صورتش زيبا ، قامتش موزون ،
چهره اش غم زده از سوز درون
ديدگان دوخته بر جنگل و كوه
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
اين چنين لب به سخن باز نمود
گفت: آن دلبر بي مهر و وفا
دوش مي گفت به جمع رفقا
در فلان جشن به دامان چمن ،
هر كه خواهد كه برقصد با من
از برايم شده گر از دل سنگ ،
كند آماده گلي سرخ وقشنگ
چه كنم من كه در اين دشت ودمن
گل سرخي نبود واي به من
در همانجا به سر شاخۀ بيد
بلبلي حرف جوان را بشنيد
ديد بيچاره گرفتار غم است
سخت افسرده ز رنج و الم است
گفت بايد دل او شاد كنم
روحش از بند غم آزاد كنم.
رفت تا باديه ها پيمايد
گل سرخي به كف آرد شايد!
جستجو كرد فراوان و چه سود
كه گل سرخ در آن فصل نبود
هيچ گل در همه گلزار نديد
جز يكي گلبن گلبرگ سپيد
گفت: اي مونس جان ، يار قشنگ ،
گل سرخي ز تو خواهم خون رنگ
هر چه بايست كنم تسليمت ،
بهترين نغمه كنم تقديمت
گفت: اي راحت دل ، اي بلبل
آنچناني كه تو ميخواهي گل
قيمتش سخت گران خواهد بود
راستش قيمت جان خواهد بود
بلبلك كامده آن همه راه
بود از محنت عاشق آگاه
گفت برخيز كه جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد
گفت گل : سينه به خارم بفشار ،
تا خلد در دل پر خون تو خار
از دلت خون چو بر اين برگ چكيد ،
گل سرخي شود اين برگ سپيد
سرخ مانند شقايق گردد
لاله گون چون دل عاشق گردد
تا سحر نيز در اين شام دراز
نغمه اي ساز كن از آن آواز
شب هوا خوش ، همه جا مهتاب است
اين چنين آب و هوا ناياب است
بلبلك سينۀ خود كرد سپر
رفت سر مست در آغوش خطر
خار آن گل ، همه تيز و خون ريز ،
رفت اندر دل او خاري تيز
سينه را داد بر آن خار فشار
خون دل كرد بر آن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
مهر بود آري در آب و گلش
شد سحر ، بلبل بي برگ و نوا
دگر از درد نمي كرد صدا
جان به لب ، سينه و دل چاك زده
بال و پر بر خس و خاشاك زده
گل به كف در گل و خون غلط زنان ،
سوي ماواي جوان گشت روان
عاشق زار در انديشه يار
بود تا صبح همانجا بيدار
بلبل افتاد به پايش جان داد
گل بدان سوخته حيران داد
هر كه مي ديد گمانش گل بود ،
پاره هاي جگر بلبل بود
سوخت بسيار دلش از غم او
ساعتي داشت به جان ماتم او
بوسه اش داد و وداعي به نگاه
كرد و برداشت گل ، افتاد به راه
دلش آشفته بد از بيم و اميد
رفت تا بر در دلدار رسيد
بنمودش چو گل خوشبو را
دخترك كرد ورانداز او را
قد و بالاي جوان را نگريست
گفت:"افسوس پزت عالي نيست!
گر چه دم مي زني از مهر و وفا
جامه ات نيست ولي در خور ما"
پشت پا بر دل آن غم زده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد
طعنه ها بود به هر لبخندش
كرد پرپر گل و دور افكندش!
واي از عاشقي و بخت سياه
آه از دست پري رويان آه


 

4u

 

there is an answer some day we will know
and you will ask her why she had to go
we live and die we laugh and we cry
and you must take away the pain
before you can begin to live again

so let it start my friend let it start
let the tears come rolling from your heart
and when you need a light in the lonely nights
carry me like a fire in your heart
carry me like a fire in your heart

there is a river rolling to the sea
you will be with her for all eternity
but we that remain need you here again
so hold her in your memory
and begin to make the shadows disappear

yes let it start my friend let it start
let the love come rolling from your heart
and when you need a light in the lonely nights
carry me like a fire in your heart
carry me like a fire in your heart
 

به سراغ من..

 

 

به سراغ من اگر می آیید..

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

 

..

 

و نترسیم از مرگ

 

مرگ پایان کبوتر نیست

 

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

 

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

 

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

 

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

 

مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند

 

مرگ مسؤول قشنگی پر شاپرک است

 

مرگ گاهی ریحان می چیند...

.

.

.

 

پرده را برداریم:

 

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

 

 

ساده باشیم.

 

 

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

 

 

 

"سهراب سپهری"

ای...

 

ای شکوه بی کران اندوه من!

 

آسمان – دریای جنگل – کوه من!

 

گم شدی ای نیمه ی سیب دلم

 

ای منِ من! ای تمامِ روح من!

 

ای تو لنگرگاه تسکین دلم!

 

ساحل من، کشتی من! نوح من!

 

 

قدر اندوه دل ما را بدان

 

قدر روح خسته و مجروح من:

 

هر چه شد انبوه تر گیسوی تو

 

می شود اندوه تر اندوه من!

 

 

"قیصر امین پور"

 

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو دادیم دل و دیده به توفان بلا

گو بیا سیل غمو و خانه ز بنیاد ببر

 

"حافظ"

با یک نسیمی دلی به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

باهمین سنگ زدن،ماه به هم می ریزد!

عشق برشانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند  و ناگاه ، به هم می ریزد

آنچه راعقل به یک عمربدست آورده است

عشق یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد

آه . . یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد


 

خیام اگر زباده مستی خوش باش

با ماه رخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی ، چو هستی خوش باش

 

 

"خیام نیشابوری"

 

 

"آرام تر بگذر...

 

ای مسافر...

 

ای جدا نا شدنی ...گامت را آرام تربردار...

 

ازبرم آرام تر بگذر...تابه کام دل ببینمت...

 

بگذار از اشک سرخ  گذرگاهت را چراغان کنم...

 

آه!! که نمیدانی سفرت روح مرا به دو نیم می کند ...

 

وشگفتا که زیستن با نیمی از روح، تن را می فرساید...

 

بگذاربدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را ...

 

مسافر من !! آنگاه که میروی کمی واپس نگر باش... 

 

با من سخنی بگو مگذار یکباره از پا در افتم...

 

فراق صاعقه وار را بر نمی تابم...

 

جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...

 

آرام تر بگذر...

 

وداع طوفان می آفریند...اگر فریاد رعدرا در طوفان وداع نمی شنوی،

 

باران هنگام طوفان را که می بینی!!

 

 آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری...

 

من چه کنم ؟؟

 

تو پرواز میکنی ومن پایم به زمین بسته است..."

 

 

روز و شب زندگی برایم خواب است

 

یک سمفونی بزرگ ِ تک مضراب است

 

بیهوده نکوش تا مرا حل بکنی

 

من روغنم و جهان برایم آب است

 

شاعر:گم نام!

 

 

وقتی تو نیستی

 

نه هست های ما چونان که بایدند ، نه بایدها

 

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم

 

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم ، باشد برای روز مبادا

 

اما در صفحه های تقویم ، روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هر چه باشد ، روزی شبیه دیروز ، روزی شبیه فردا ،

 

روزی درست مثل همین روزهای ماست

 

اما کسی چه میداند ،

 

شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

 

وقتی تو نیستی

 

نه هست های ما چونان که بایدند ، نه بایدها

 

هر روز بی تو روز مباداست

 

آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند

 

آینه ها که دعوت دیدارند ، دیدارهای کوتاه

 

از پشت هفت دیوار

 

دیوار های صاف ،

 

دیوارهای شیشه ای شفاف

 

دیوار های تو ،

 

 دیوارهای من ،

 

 دیوارهای فاصله بسیارند.

 

آه.......

 

دیوارهای تو همه آینه اند ، آینه های من همه دیوارند

 

"زنده یاد قیصر امین پور"

اینقدر خیال های بیهوده مباف

 

ماییم و دو خط ربایی و یک دل صاف

 

در آیینه دلم به جز عکس تو نیست

 

شک داری اگر بیا دلم را بشکاف!!!

 

 

شاعر:گم نام!

 

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت

که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت


به غصه توام امشب درون بستر سینه

هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت


تهی است اگر نه دستم برای هدیه به عشقت

چه جای جسم و جوانی که جان من به فدایت


"حسین منزوی"

ماهی تو، که بر بام شکوه آمده است

 

آیینه  ز دستت  به  ستوه آمده  است

 

خورشید اگر گرم تماشای تو نیست

 

دلگیر مشو،زپشت کوه آمده  است!

 

 

شاعر:گم نام!

شعری از سلمان هراتی که در جوانی چهره در نقاب خاک کشید.روحش شاد..

 

 

 

شب فرو می افتد ومن..

                           

                              تازه می شوم

 

از اشتیاق بارش شبنم

 

نیلوفرانه به آسمان دهان باز می کنم

 

ای آفریننده شبنم و ابر!

 

آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟

 

تقدیرچیست؟

می خواهم از تو سرشار باشم.

خود را به عبور می زند بی تو دلم

 

لبخند به زور می زند بی تو دلم

 

هر وقت که دیر می کنی ، مثل سه تار

 

در مایه ی شور می زند بی تو دلم


شاعر:گم نام!

 


.

.

.

می روم با ره خود

سر فرود، چهره به هم ،

با کسم کاری نیست

سد چه بندی به رهم؟


                       "احمد شاملو"




شب را تاصبح مهمان کوچه های بارانی خواهم بود

وبرگ برگ دفتر غمگینم را در باران خواهم شست

آنگاه شعر تازه ام را

که شعر شعرهایم خواهد بود

بر دست ها ی شاعرانه تو

بر دفتری که خالی است 

خواهم نوشت

ای نام تو تغزل دیرینه ام در باران

یک شب هوای گریه

یک شب هوای فریاد

امشب دلم هوای تو کرده است..


"حسین منزوی"

آیا دوباره...؟؟




آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
وشمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم:"دیگر تمام شد"

گفتم:"همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"



"زنده یاد فروغ فرخ زاد"

و من مسافرم ...






عبور باید کرد


و هم نورد افق های دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد.

عبور باید کرد


و گاه از سر یک شاخه، توت باید خورد

صدای پای تو آمد، خیال کردم باد

عبور می کند از روی پرده های قدیمی

من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟

و در کدام زمین بود

که روی هیچ نشستیم

و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم؟

کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد

و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ؟

کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟

عبور باید کرد.


صدای باد می آید، عبور باید کرد.

و من مسافرم ، ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

و کفشهای مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک

و در تنفس تنهائی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.


حضور "هیچ" ملایم را

به من نشان بدهید.

 

 

"زنده یاد سهراب سپهری"

 

 

من از تو ناگزیرم . . .





ما در عصر احتمال به سر می بریم . . .



در عصر شک و شاید . . .



در عصر پیش بینی وضع هوا . . .



از هر طرف که باد بیاید . . .



در عصر قاطعیت تردید . . .



عصر جدید . . .



عصری که هیچ اصلی جز اصل احتمال، یقینی نیست . . .

اما من بی نام تو . . .






حتی یک لحظه احتمال ندارم . . .



چشمان تو عین الیقین من . . .



قطعیت نگاه تو . . .



دین من است . . . .



من از تو ناگزیرم . . .



من بی نام نا گزیر تو می میرم . . .



"زنده یاد قیصر امین پور"




آنجا..




خانه ای خواهم ساخت آسمانش آبی




باز باشد همه پنجره هایش به پذیرایی نور
ساحت باغچه اش پر زنسیم
حوض ماهی پر آب
قامت پاک درختانش سبز
وتو را خواهم خواند که در این خانه کنارم باشی
سینه آینه تصویرتورا می جوید
که در آیی چون نور
تو به این خانه بیا
در خیابان امید
کوچه باور سبز
نبش میدان صبوری
آن جا
خانه ای خواهی یافت
سر در خانه چراغی روشن
روی سکویش گلدان گلی
در دل خانه اجاقی دلگرم
با حضور تو در این خانه چه جشنی بر پاست
آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب و نسیم
ناودانش پر موسیقی آب
ای سر آغاز امید
تو بدین خانه درآ
من به دیدار تو می اندیشم
و به آرامش بودن با تو



((كيوان شاهباغي))